سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷ - December 11, 2018

Ad

      کدخبر : 5425
      سه شنبه ۱ دی ۱۳۹۴ - ۱۴:۳۵

      به یاد آن سال ها ، سال های صفا و صمیمیت

      هر چه که در زمان به جلو حرکت می کنیم ، گذر زمان صفای و صمیمت زندگیمان را کم رنگ تر می کند ، درمی یابیم که هیچ چیز و هیچ دورانی به زیبایی و دلنشینی دوران پاک کودکی مان نبوده است زمانی که به دور از همه دغدغه های زندگی و دلبستگی هایمان همه پاک و بی آلایش بودند . دوستی هایمان رنگ حقیقت داشت و قهرهایمان “تا روز قیامت “ طول می کشید و چه کوتاه بود فاصله

      باز باران با ترانه /با گهرهای فراوان/می خورد بر بام خانه/یادم آرد روز باران/ گردش یک روز دیرین / خوب و شیرین/ توی جنگل های گیلان / کودکی ده ساله بودم/ …/ شاد و خرم /نرم و نازک/ چست و چابک /با دو پای کودکانه/ می دویدم همچو اهو/ می پریدم از سر جو/ دور می گشتم ز خانه / می شنیدم از پرنده / از لب باد وزنده / داستان های نهانی / راز های زندگانی / … / پیش چشم مرد فردا / زندگانی خواه تیره ، خواه روشن / هست زیبا / هست زیبا ….

      تصویر یک(1)
      همین قدرش یادم می آید . هر چه نباشد چندین سال می گذرد از آن روزی که این شعر را در کلاس چهارم دبستان کتابمان خواندیم . یادش بخیر آن زمان معلم ما آقای انصاری بود که هر روز از بوشهر به روستایمان می آمد تا ما را برای فردا آماده کند . هنوز قیافه اش با آن کاپشنی کرم رنگ و عینکی که او را خیلی جدی تر نشان می داد بخاطر دارم  . بگذریم نمی دانم چرا امروز مدام این شعر را با خود زمزمه می کنم . به گمانم دلم هوای گذشته را کرده است …  یاد خانه ی قدیممان می افتم یاد دبستان بعثت ، یاد دور هم جمع شدن ها و گل گفتن ها و گل شنیدن ها … یاد روزهای بارانی که پس از مدرسه و کلاس بهمراه بچه های همسایه ( عبدالمحمد و حسن ، جواد ، امید و ….) یواشکی از خانه می زدیم بیرون و دنبال سنجاقک های بیچاره می کردیم … سر زدن به برکه پشت محل فعلی بانک صادرات روستا که با بارندگی ، آب نسبتا زیادی در آن جمع می شد و به باغ جباری مشهور بود از تفریحات خاص آن دوران در فصل بارندگی بود که گاه تا ساعت ها سرگرممان می کرد و دست آخر هم ایستادن در خیابان اصلی روستا سر کوچه خودمان و انتظار برگشت گوسفندان روستا که با صدای زنگوله ها و بع بع های خود که از دور شنیده می شد پس از یک روز گشت و گذار در مراتع اطراف روستا ، به آغل های خود در جای جای منازل روستا برمی گشتند .
      با شنیدن اذان مغرب بسوی خانه های خود باز می گشتیم .پس از شستن دست و پا با آب بسیار دلپذیر چاه وارد خانه می شدیم و سریع خود را به بخاری علاالدین که پدرم هر روز تن داغش را با نفت سیراب می کرد می رساندیم و از گرمای مطبوع آن استفاده می کردیم .
      بعد به مرور درس های فردا و صرف شام می پرداختیم .آن سالها بخاطر فشار ضعیف شبکه برق یا بعضا بخاطر حملات شبانه هواپیماهای عراقی خاموشی های زیادی داشتیم که برای من نشستن و بخصوص مطالعه درکنار چراغ فانوس بسیار جذاب و دلچسب بود و فضای رومانتیک و صد البته سادگی خاصی را در خانه ایجاد می نمود . هر شب همسایه ها و بستگان از دور و نزدیک و فارغ از خستگی های روزانه و مسایل و مشکلات زندگی ، با صفا و صمیمت بصرف چای و تنقلات و نگاه کردن به تلویزیون سیاه و سفید پارس کوچکی که در کنجی از خانه جا خوش کرده بود تا پاسی از شب را در منزل ما جمع می شدند و از حال و احوال هم و اوضاع جبهه ها گرفته تا وضع زارعت و بارندگی و … صحبت می کردند حسن ختام شب نشینی هایمان هم تعریف قصه های قدیمی بود که حال و هوای خاصی به همه خصوصا” ما کوچکترها می داد که هنوز پس از گذشت سالها ، تعدادی از آنها را به خاطر دارم . آن دور و هم نشینی ها حال و هوای خاص خودش را داشت که با هنوز با تمام وجود آن ها را لمس می کنم و در صندوقچه خاطراتم بیاد دارم .چند سالی هست که طعم زندگی و نوع روابطمان بویژه شب نشینی هایمان عوض شده است و رنگ دلگیری بخود گرفته است … مادرم که بسوی خالق هستی رفت ، چراغ علاالدین زرد رنگ همیشه روشن عزیز هم خاموش شد … پس از مادر بعضی از بزرگان و همسایگان نیز که پا به سن نهاده بودند و هرکدامشان چراغ پرفروغی در خانه هایشان و مجالس و شب نشینی ها بودند نیز یک یک رخت سفر بستند و مجالس ما را سرد و سردتر کردند ما بچه ها بزرگ و بزرگتر شدیم تا چشم باز کردیم بچه های خودمان دور و برمان را گرفته بودند. یعنی باید باور می کردیم که دیگر آن روزها برایمان تمام شده یا … نمی دانم . حالا زندگی به لطف تکنولوژی و پیشرفت های روزانه در تمامی علوم ، بظاهر خیلی راحت تر شده … ولی از صفا و صمیمیت گذشته هیچ خبری نیست اینقدر از هم دورشده ایم و اسیر تکنولوژی گشته ایم که لذت با هم بودن و خیلی وقت ها خودمان را هم فراموش می کنیم .

      تصویر دو
      هر چه که در زمان به جلو حرکت می کنیم ، گذر زمان صفای و صمیمت زندگیمان را کم رنگ تر می کند ، درمی یابیم که هیچ چیز و هیچ دورانی به زیبایی و دلنشینی دوران پاک کودکی مان نبوده است زمانی که به دور از همه دغدغه های زندگی و دلبستگی هایمان همه پاک و بی آلایش بودند . دوستی هایمان رنگ حقیقت داشت و قهرهایمان “تا روز قیامت “ طول می کشید و چه کوتاه بود فاصله ما تا قیامت .با بوسه ایی ! محبت خود را ابراز می کردیم و با لبخندی ، درهای قلبمان را به روی هم می گشودیم ،ادعای داشتن قلب های یخی جزء افتخارات ما نبود . بین خودمان و اطرافیان دیوار نمی کشیدیم . بی تردید جواب ما به ابرازکننده محبت ، محبت بیشتر ما بود. دنیای کودکی با تمام کوچکی و بی ادعایی اش ، هرچه بود ، زیباتر از دنیای خاکستری بزرگسالی بود.
      دست آخر و این بار این شعر را با خود زمزمه می کنم
      باز باران با ترانه . می خورد بر بام خانه. خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد ، آرزوها رفته بر باد. باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه !…………
      امیدوارم توی این روزها و شب های سرد زمستانی قوری دلتان پر از چای خوشرنگ ، طاقچه فکرتان پر از گل های رنگارنگ و ترنم باران برکت عمرتان باشد . و زمستانی توام با صفا و صمیمیت و هم نشینی های بیاد ماندنی پیشرو داشته باشید .
      علی جاویدفر
      شب یلدای سال ۱۳۹۴

      برچسب ها :
      نظرات بازدید کنندگان
      1. با تشکر از آقای جاویدفر بابت ارسال این مطلب زیبا که ما را چند سالی به عقب برد و یاد گوشه هایی از خاطرات گذشته را در ذهنمان بیدار کرد و همچنین خدارحمتت کند داییت حاجی را که از قصه گوهای بنام روستا بود .

      2. واقعا حرفش حسابن

      3. زیبا بودلذت بردم مرا به عمق گذر یادهای دوران شیرین کودکی بردی علی جان خاطرات روزهایی که با هم مشق می نوشتیم بوی کوچه کاه گلی تان صفای دلهای کوچک وصمیمیت دوستیهامان را در هیچ دوره ای ندیدم یادش بخیر

      4. عالی بود .اونروزها یادشون یاد باد

      5. با تشکر از اقای جاویدفر خیلی مطلب خوبی بود

      6. یادش بخیر .گذشته پرخاطره نسلهای دهه ۵۰و۶۰ که با تمامی مشکلاتی که داشتند با صفا و صمیمت خاصی زندگی می کردند

      7. سپاس فراوان از علی آقا.مطلب زیبا و تأثیرگذاری بود.

      8. با تشکر دل نوشته ات علی آقا ، در حالی که قطرات اشک از گوشه چشمانم جاری است ، و یاد مرحوم پدرم ، مرحوم مادرتان، مرحوم برادرتان، خالو حاجی ، عموکرم و تمامی همسایه گان قدیمی کوچه قدیمی مان را در دل دارم از اینکه مرا لحظاتی به آن رزها بردی ، ممنونم.

      9. تقدیم به علی جاوید فر عزیز :
        یادم آمد شوق روزگار کودکی، مستی بهار کودکی
        یادم آمد آن همه صفای دل که بود
        خفته در کنار کودکی رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
        آسمان جلال دیگر پیش من داشت
        شور حال کودکی بر نگردد دریغا
        قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا
        به چشم من همه رنگی فریبا بود
        دل دور از حسد من شکیبا بود نه مرا سوز سینه بود نه دلم جای کینه بود
        شور و حال کودکی برنگردد دریغا

        علی جان پاینده و سربلند باشی

      10. سلام.متن زیبایی بود.من سعادت همصحبتی با ایشونو داشتم و گهگداری شفاهی هم نقل گذشته ها می کنن.البته با لحن دوس داشتنی خودشون.ان شاالله تنت سلامت باشه آقا علی.(kh)

      11. آقای جاویدفر ممنون که مارا به گذشته برگرداندی

      12. خداچکارت کنه خیلی دلم گرفت
        گذر زندگی همینه دیگه
        یاد همه گذشتگان بخیر

      13. علی آقا باران اشکهایم بعد اززمانی طولانی بامطلب بسیار زیبایت شروع به باریدن کرد..

        یاد لحظه های خوش ایام گذشته بخیر..لحظه هایی که دیگر باز نخواهند گشت..و تکرار نخواهد شد..تا همیشه تا ابد
        آسمانی باشی

      14. خیلی عالی بود موفق باشید

      دیدگاه شما